مریم قربانی


صبحانه ی لاغرت را

آتش زده ای و دود می کنی!

دست سرد چمدانت را می گیری

و پاییز

زیر کفشهایت بلند بلند گریه می کند ...

چقدر بلیط مچاله ی عرق کرده به جیب بارانی ات می آید!

مثل مرگ به "هدایت "

مثل صدای آژیر به آمبولانس ...

رفتن

جاده ای ست همیشگی

برای کسی که

ته مانده ی کسی دیگر است....

___________________________________

مریم قربانی


دوستان در تلگرام به کانال یک فنجان شعر داغ  بپیوندید

https://telegram.me/hotcuppoem