ژئو بوگزا


در ورشو، دخترکی چنین می‌گفت:

اگر می‌خواهی نوازشم کنی، مانعت نمی‌شوم

اگر می‌خواهی ببوسی‌ام، می‌توانی

می‌گذارم سینه‌هایم را عریان کنی.

ولی باید بدانی که پدرم را آلمانی‌ها تیرباران کردند

و یک برادرم را در کوره سوزاندند.

اگر می‌خواهی نوازشم کنی، هیچ مانعت نمی‌شوم

ولی باید بدانی که تمام این مردگان

در من زوزه می‌کشند

و من سراپا، سراپا خاکسترم.

ببوس مرا،

ولی ای‌کاش این بوسه تلخ‌کامت نکند.

________________________________________

ژئو بوگزا | محسن عمادی


دوستان در تلگرام به کانال یک فنجان شعر داغ  بپیوندید

https://telegram.me/hotcuppoem


☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️