رسول ادهمی

از اکنونِ خویش بیزارم

خیال می کنم اتفاق ها

همیشه جای دیگری می افتند

و من از دایره ی حادثه ها بیرونم

فکر می کنم این دلشوره های سراسر یأس

چنان از خاصیتم کاسته اند

که به چیزی شبیه اسباب و اثاثیه تبدیل شدم

من ،

این منِ بی تو

سردرگم و گیج

از حضورِ کسالت بار در آینه ها

و از این که فرقی با دیوار نداشته باشم،

می ترسم

باید اندازه ی داشتنت

پر بردارم

لب ِ ارتفاع تازه ای بنشینم

و برای سقوط روی دشتِ دامنت

بال بدوزم...

__________________________________

رسول ادهمی